به دنیای من و نیما خوش اومدی پسرم
X
به دنیای من و نیما خوش اومدی پسرم
بهار جاوید زندگیمون این وبلاگ تقدیم به تو برگی از دفتر خاطرات کودکیت
تاريخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 | نویسنده : مامانش
بازدید : 2 مرتبه

خیلی وقته از شیرین کاری هات چیزی رو ننوشتم.اول بهت بگم که دو تا از حروف لپ تاپ رو از جا کندی الان روی حرف میم با مشکل مواجه هستم.امشب گفتی مامان توحال بخوابیم گفتم باش تشک و.. رو اوردم و پهن کردم روی زمین گفتی که نه بذار رو پات...جنبوندمت تا که خوابیدی....عاشق ماکارانی پروانه ای رنگی هستی....دیروز باد شدید می اومد گفتی مامان صدا چیه(سوال تکراری همیشگیت)گفتم باد.بابا زنگ زد با داد گفتی بابا باد میاد ..بابا بهت گفت:اشکال نداره بذار باد بیاد..نمیدونم چی شد از این جمله خوشت اومد به هر کس میرسیدی میگفتی بابا گفته اشکال نداره بذار باد بیاد....صبح زود بابا از حمام برگشته بود و جنابعالی هم بیدار شدی بابا رفت سراغ سشوار گفتی بابا صدا نده مامان قنا (گناه) داره من خواب و بابای بیدار کلی ذوقتو کردیم.از فرداش راه میرفتی و میگفتی (من گفتم صدا نده مامان گناه داره)...نوروز 96 موهاتو نگذاشتی کوتاه کنیم. رفتیم آورگان موی نیما و طاها رو کوتاه کردیم فقط محض خاطر شما خلاصه فقط تیتر وار می نویسم از عموت بپرس که چی کار کردی؟هیس....کلا دستت توی کیف منه وایعصبانیعینک یک طرف.کیف پول،کاغذ؛مدارک نه اینکه سر دستت باشه ها نه منتها تو زبلی...از اونجایی که همیشه دنبال ساعت داییت هستی برات ساعت ابی خریدم.انقدر ذوق می کردی فقط منتظر بودی هر چه زودتر خاله و دایی و بابا ساسانو... برسن و تو نشونشون بدی.البته کلی مورد لطف قرار گرفتی...گفتم کورش میای بریم اردو گفتی نه.فردا اولش با اکراه وارد شدی ولی انقدر مهمون بچه ها شدی که چشمات برق میزد خوراکی هاشونو صادقانه و از روی ذوق به تو می دادن و تو هم که دو لپی می خوردی.با بچه های کوچکتر از خودت به جای بازی سر دعوا داری و بزرگتر از خودت عالی....الانم تا میگم مدرسه فکر میکنی میرم اردو....امروز با بابا تا در مدرسه مامان رو همراهی کردی به مامان حکیمه گفته بودی مامان گم شده حالا کجا پیداش کنیم..مامانم گفت کجا گم شده.گفته بودی تو مدرسهگیج...به اشپزخونه (اشمخونه) مغازه (مزاگه) نقاشی (انقاشی)...حدود سی تا مداد رنگی داری تلوزیون مداد تبلیغ می کنه فورا میگی  باید مداد رنگی بخری..




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 20 دی 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 2 مرتبه

امشب تو رو خواب کردم که بیام گزارش سه ماهه ی  مدرسه رو بنویسم.ولی قبلش باید حرفای خوشمزه ی پسرمو یادداشت کنم.

داشتم کفشی رو که دو ماه پیش خریدم رو می کردم پات که گفتی مامان جون سپاسگزارم که کفش خریدی.

فوق العاده با احساس.با محبت و با سیاست هستی.من که مامان جون به تو یاد ندادم خودت متوجه شدی این طوری صدام کنی خودتو بیشتر لوس می کنی.

رفتیم چشمه اب بیاریم با مزدا .چارتو نکردم عقب ماشین نشستی و چه با غرور.توی زمستون هوس بستنی کردیم اونم بستنی کوه سبز .به محض ایستادن بابات سریع پیاده شدی .بابا نیما پرسید کورش اینجا کجاست.گفتی الان می گم.بعد که وارد شدی و فهمیدی بستنی فروشیه.گفتی بستنی .....اینکه می گم باسیاستی این نمونش بود.

برگشتی توی ماشین گفتی چرا ناراحتی بیا بستنی....حرفای گنده....غذاتو نمی خوردی داییت اخم کرده بود گفتی چرا نارایتی ..شرو کردی غذا خوردن....از واژه اصلا زیاد استفاده می کنی.من اصلا کفش نمی پوشم.دمپایی می پوشم...یا من اصلا نمیام.

میگی خدایا شکرت که کورش دادی دستتاتو هم به نشونه دعا بالا میاری.نگاهتو هم به کنار می ندازی.

میگم کورش نفسه . میگی کورش جیگره.کورش طلا.کورش گله.کورش عشگه.بعد هم می گی همشو گفتم.

البته گاهی هم برعکس میشی دیروز انقد تو پارک موندی که دیگه خسته شدم کلا پهن می شدی تو خاکا به نشانه اعتراض .در حین عبور از خیابو ن با دودستت چنان تو گوشم خالی کردی که برق از چشام پرید.اخرش رفتیم خونه ننه با خیار ارومت کرد. جای ناخنات هم امرور روی صورتت بابات بود.چندین جا




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 28 آذر 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 9 مرتبه

داشتم برا گل مامان لالایی میخوندم بخوابه.فکر کردم خوابی سکوت کردم.یه هو گفتی چرا نمیخونی هان.گنجشک اباله بخون..کلا وقتی پای سفره هستیم.میگی چرا نمی خوری هان.چرا نمی خوری.مخصوصا اگر مهمون بیاد هی تعارفش می کنی.

امروز رفتیم بازی پنت بال پسرمم بود منتها یکی دایم بیرون بود و مواظب تو بود.قبلش رفتی ارایشگاه موهاتو کوتاه کردی و هی میگفتی رفتم ارایشگاه موها کوتاه کردما.توی راه برگشت  میگفتی کورش عزیزه.کورش خشگله.کورش نازنینه.ماهم پشت سرت تکرار می کردیم. گاهی دستاتو بالا میبری و میگی الهی شکرت که کورش دادی.




موضوع :
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 3 مرتبه

امشب گفتی بریم بخوابیم.صحبت کردن قبل خواب رو خیلی دوست داری کلی نازت می کنم کلی دست میندازی دور گردنم و سفارش لالایی میدی که سنجاب بخون.و...گفتم کورش دستاتو ببر بالا بگو الهی شکرت که کورشو دادی مامان ساره.دستای کوچولو و نازت و بردی بالا و گفتی الهی شکرت کورش مامان ساره.گفتی فوفوکا چی میگی چند بار تکرارش کردی.فهمیدم منظورت پاندای کنگفو کاره.گفتی توپ چی میگه...گفتم قل قل میخوره.داشتم حرف میزدم که انگشت گذاشتی روی بینیتو گفتی هیسسسس یعنی میخام بخوابم منم.بوسیدمت و واست لالایی خوندم.و.....گنجشک لالالا.سنجاب لالالا امد دو باره.و تو میگی ابوله بخون دوباره میگم امد دوباره و....ب خواب میری.خدا حفظت کنه عزیزم.در پناه حق باشی همیشه




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 2 شهريور 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 10 مرتبه

گفته بودی که چرا محو تماشای منی                     انقدر مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود                          ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

قبل از دنیا اومدنت زمان بارداری خیلی حوصلم سر میرفت.اسماء مامان امیر سام گفت بذار به دنیا بیاد وقتی اومدش دیگه اصلاحوصلت سر نمیره.تازه وقتی هم خوابه می شینی و نگاش می کنی.دقیقا همین چیزی الان هستش که گفته بود.از صبح دنبال اینم که چطوری روزت و شب کنم که بهت خوش بگذره. وقتی بیداری باید دنبالت بدووم .شب ها وقتی می خوابی انقدر نازی که نگاهت می کنم.کوچولوی منی تو.

 

این روزها دیگه بیشتر جمله میگی.کلا رو دور گفتن بخاد بخاد هستی.میگی بستنی بخاد.اب بخاد.برا کوگوشه.دایی منه.بستنی بخله.بخله بخولم.ای ایناشا. دایی کوش.شبکه پوها خاد.(شبکه پویا میخام).بوشولم (بشورم).استگر توپ بازی.باب اسفنجی.یعنی (بریم بازی در استخر توپ) دم درش هم باب اسفنجی بال بال می زنه.ظهر جمعه ساعت دوازده  مجبورم کردی بردمت.وقتی رسیدیم من بودم و تو و یک موسیقی کودکانه.چون هیچ کس نبود زیاد دوست نداشتی بازی کنی سر نیم ساعت ایراد بیرون و بستنی رو گرفتی.اخه کی ظهر جمعه استخر توپ میخاد هان؟

امشب بردمت کافه ترانه با دوستای مامان و خاله.بستنی در چهار نوع گذاشتم جلوت که سیر بشی حداقل تاشب نگی بستنی بخاد..خلاصه هر کس هر چی داشت همه تست کردن و تو هم که دست رد به چییزی نمی زدی .نصف بستنیت اضاف اومد و مامان خوردش.گفتم کورش دیگه نمی خای گفتی نه.برگشتنه سوار ماشین که شدیم گفتی بستنی بخله.گفتم کورش شش ش ش ش ش ش ش ش ش

خاله میگه این چقدر خانی صحبت می کنه.میگه بخاد بخاد

 

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 26 تير 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 15 مرتبه

مامانم می گفت ارزو داشتم می برمت بیرون اشاره کنی و بگی فلان چیز رو می خام و من اولین خاستم (پودر نارگیل) بود.که مامانم درجا برام میخره .ولی من یادم نیست تو اولین خاستت چی بود ولی از صبح گزینه هات رو مرور می کنی و به بابا می گی ننونه بیخر /اگزه (خربزه) بیخر/دنت بیخر/ بتت بیخر و....کلا هم جات توی یخچاله دلت میخاد ساعت ها همونجا بمونیو از خنکی و تماشای اندرونی یخچال لذت ببری.این روزها بیشترین درگیریت با داییت برا همینه.چند تا منو(تخم مرغ) هم شکوندی

وقتی خوراکی مورد علاقت رو می گذارم جلوت با هیجان هر چه تمام تر می دوی و چند بار می پرسی؟ای چیه ای چیه ...با وجودیکه خودت اسمشو بهتر بلدی . وتا جوابت هم ندم نمی خوری

سوال بعدی اینکه ماما (........... اوردی؟) یعنی .....خوردی؟  ننونه اوردی/ب ت ت اوردی/ الو اوردی و.....

پسرم ما دهه شصتی ها یه جورایی دست سفید بزرگ شدیم چون توی دوره من همه باید درس می خوندیم و دکتر و معلم و مهندس می شدیم البته الانم همینه تو هم باید یه شغل خوب در اینده داشته باشی منتها در کنارش کارای فنی هم یاد بگیری .اینایی که گفتم خاستم به این خاطره ی دیروز برسم مامان حکیمه بعد سالها خودش نون پخت و دو چونه اخر رو به من داد تا من هم یاد بگیرم انقد در گیر اموزش و یادگیری بودیم که ....متوجه نشدم تو مشغول خرابکاری هستی .خودت رو با ارد یکی کرده بودی و سرت سفید سفید.عکسش رو بعد اضاف می کنم.روز قبلش به بابا نیما گفتم کورش ساکته داره خرابکاری می کنه اومدم سراغت که....صندلیتو گذاشته بودی زیر پا کش اومدی روی کابینت و با قاشق نمک می ریختی روی سرت این هم صحنه جالبی بود.

این روزا اگر کسی اشاره ای هم بهت بکنه می گی نزن .انقد قشنگ و با مزه می گی که بعضی ها تو پا یا دست یواش میزننت که فقط از تو بشنون (نزن) گاهی جدی می شم دستم رو به نشونه تهدید بالا می برم (البته فقط در حد تهدید)سریع می گی نزن. دیگه عمرا بتونم جدی باشم




موضوع :
تاريخ : جمعه 4 تير 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 17 مرتبه

تولد یک سالگیت جوجه کباب کردیم و خودمون دور هم خوردیم.امسال حدود پانزده نفر دعوت کردم.تو فقط عاشق شمع فوت کردن بودی.از بخش کادو گرفتن هم خیلی خوشت اومد چون همش ماشین بود در انواع مختلف.یک ماه بعد تولد ابتین بود.شمع های ابتین رو هم کلا تو فوت کردی.

این روزا تازه یاد گرفتی .می گی نیخام.کورش غذا....نیییخام.کلمه هایی ک این روزا زیاد به کار می بری:مامان امنه.ساسان.دایی.آله.نیخام.ولش کن (وش کن).وایسا.ماه ستاره(ددد).قاشق (اشق).بستنی(ب ت ت)و خوراکی محبوبت دنت.خ( دوچرخه).دستشویی (عشویی)

کلا هم می پرسی ای چیه .ای چیه.امروز غذا گوشت قلقلی و سیب زمینی مخلوط با پلو.هر سیب زمینی که خوردی به همراه تک تکشون پرسیدی این چیه.منم یکی درمیون ج دادم.

به غذا میگی اوو oww گاهی جوری میگی اوو که میفهمم حسابی گرسنته.

پسرم در کل خیلی عاقل و دانا شدی دیگه هر چیزی رو توی دهانت نمی کنی .گاهی جایی لم میدی و کارتن نگاه می کنی.یا وقتی میگی خ (دوچرخه سواری ) میگم ایشاله شب لبخندی می زنی و میری . منم فقط خدا رو شکر می کنم که تو رو به من داد

مدتی بود کم مشما می شدی ولی دو روزه که دیگه پسر من احتیاجی به مامی شدن نداره.شدش دو سال و یک ماه.دیگه خودت خبر میکنی از قبل

 

اهان داشتم می گفتم با وجودیکه خیلی دانا هستی ولی نمیدونم چرا وقتی مثلا انگور میخوری هر وقت سیر شدی مابقیش روی زمینه.؟چرا هر دفه بعد از خوردن اب بقیش روی فرشه؟چرا هر وقت ب تت میخوری پنج دقیقه بعدش دنت  و ننونه (هندونه) و ...میخای؟

از سرگرمی هات گذاشتن صندلی زیر پاهات و اب بازی کردن توی ظرفشوییه .اخه فقط بازی که نمیکنی خودت رو خیس اب میکنی این روزا هم که کمبود اب هست دیگه بدتر.

فرش اشپزخونه رو به خاطر کارای  اقا کورش بردم بیرون بشورم.تو رو رد کردم پایین در ارامش داشته باشم.مامان حکیمه صدام زد.دیدم پشت در آب جمع شده و تو هم وسطش نشستی.بعد از تموم شدن کارم اومدم پایین دیدم حوض دارن حمامت میدن.تو هم کیف می کنی

 

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 28 مرتبه

دیروز ظهری بودم وقتی برگشتم دیدم نخوابیدی و کلی اذیت مامان حکیمه کردی. همش تو فکر بودم که چی کار کنم امروز که دو شیفتم و دیگه بدتر .زنگ زدم مامان گفت کورش  اقا ،با شخصیت البته بیرون گشته بودیو و یک چیزایی هم خورده بودی.عصرشم خوابیدی و کلا امروز پسرم عالی بود.

 

هفته پیش به خاطر یک بیماری ویروسی تب کردی و شب سوم کارت به بیمارستان کشید.هیچی بدتر از این نیست که بچه ادم حالش بد باشه.خلاصه توی بیمارستان بستری شدی و موقع زدن سرم چند تا بودن و بازم زورشون به تو نمی رسید .پرستار گفت تا الان با همچین بچه ای روبرو نشده بودم.فرداش یکی داد زد کورش .... گفتم :بله.گفت: کوش.....ایناش......گفت : به خاطر اسمش دنبال ادم بزرگی می گشتم.

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 12 فروردين 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 52 مرتبه

کورش در خانه ی پدری.

بقیه ی تصاویر در ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 10 فروردين 1395 | نویسنده : مامانش
بازدید : 41 مرتبه

امسال دلبندم دو ساله میشه.کنار تو بودن هر ثانیش ،هر ساعتش لذت بخش ترینه این رو فقط یک مادر می تونه بفهمه. درخاست دادی تنگ ماهی رو بیارم پایین نگاشون کنم.امشب مهمون داشتیم.قبلش خاستم کمی جمع و جور کنم که پتوی جنابعالی رو برداشتم. تا صحنه رو دیدی بدون ملاحظه که کار همیشگیته خودتو یک هو پرت کردی عقب سرت خورد به تنگ ماهی و تنگ شکست.اون لحظه اصلا نمی فهمیدم دارم چی می گم فقط نگران سر تو بودم.که بابات داد زد هیچیش نشده.و باقی ماجرا....جمع کردن شکستگی و زمین خیس.ماهی هام هم سالم موندن.

 

پانزده اسفند پسزم رو از شیر گرفتم.شنیده بودی که می خوایم ازشیر بگیریمت .وای اقدامی نکرده بودیم.اون روز دوشیفت بودم.عصر که اومدم فقط به من نگاه می کردی و گریه.....حرفی نزدی .یادم میافته جیگرم کباب میشه.تو خیلی باهوشی .خیلی مردی.الان یک ماهه که شبا دو بار از خواب بیدار میشی و فقط موز میخوری و اب.

 

هنوز زیاد حرف نمیزنی یعنی جمله بندی نداری گاهی تا پنج مین پشت سر هم حرف می زنی و من فقط از اشاره دستای نازت می فهمم که چی می گی.

این روزها (صندلی-نندنی) (پروانه-پوانه) (گوشی موبایل-گوگه)  (خوراکی-آنو) (شبکه پویا-لاب) (خاله-اله) (قند-قن) رفتش.دایی.امین. ساسان.و....

پارسال این موقع هنوز راه نمیرفتی.ده ماهت بود.امسال راه میری و آنو میخای.یعنی شکلات نقل و هر زمان که میری به خونه بابا ساسان  درخاستت برا گرفتن آنو بیشتر میشه.

یک روز که مامان مدرسه بود و تو پیش مامان حکیمه بودی رفتی توی حیاط بازی به چند دقیقه هم نرسید که میاد احوالتو بگیره می بینه نیستی دری به اون سفتی رو باز کرده بوی و برا خودت می رفتی خلاصه که حسابی ترسوندیش.خالصه درو قفل میکنه و بازم توی حیاط بوی  بازم میبینه که نیستی  این طرف بگرد .اون طرف بگرد .اخرین پله نردبون چوبی  توی حیاط برا خودت می رفتی بالا................نردبوم هم الان دیگه روی زمینه




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 | نویسنده : مامانش
بازدید : 26 مرتبه

قبلا وقتی می پرسیدیم مامان دوست داری.خیلی سریع جواب نه بود اما حالا یک بله ای میگی کشششش دار و عالی.

یک  تعداد جعبه داری که روش عکس حیوونا و میوه هاست این روزا شده اسباب بازی مورد علاقت. می چینیشون روی هم و صداشونو در میاری و بعدشم با هیجان خودت خرابش می کنی.

بابات رفت اصفهان انقد با بغض پشت سرش گریه کردی که منم دلم می خاست بشینم گریه کنم.تو عشقمی مامانی

این روزا از دیوار راست بالا می ری و شدی یم خرابکار .امروز یک عالمه نمک ریختی کف اشپزخونه مامان حکیمه.سه روز پیش بالای نردبوم چوبی پیدات کرده بود از پله چهارم هم بالاتر رفته بودی.پله ای ک من جرات نمی کنم برم بالا.گل پامچال خریدم گذاشتم توی طاقچه رفتی و برعکسش کردی .نمی دونم دوباره سبز میشه یا نه

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 14 دی 1394 | نویسنده : مامانش
بازدید : 37 مرتبه

شیفت ظهر باید می رفتم مدرسه.عزیز دردونمو رسوندم دست خالش .نیم ساعت با تاخیر رسیدم سر کار ولی خب من دو ساعت در روز مرخصی شیر دارم ک فقط از ربع ساعتش استفاده می کنم.خلاصه  ساعت دو زنگ زدم احوالتو بپرسم گفت تو خونه نمی مونی و مجبور شد خالت ببردت گردش

میگفتن ک ما خسته شدیم از بس راه رفتیم و تو خسته نشدی .

روز قبلش هم پیش مامان و بابا بودی اونا رو هم زا به راه کردی تو خیابونا .میگفتن مگه پسر تو تا حالا توی شیرینی فروشی نرفته.صورتتو چسبونده بودی به شیشه مغازه و از دیدن خوراکی ها بلند بلند ذوق می کردی .محمد امین میگفت :ابرومونو بردچشمک

اینم عکس گردش امروز.

رسیدم خونه شیر خوردیو.خوابت برد




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 9 دی 1394 | نویسنده : مامانش
بازدید : 39 مرتبه

وقتی چیزی رو دست ما می بینی و میخوایش تند وتند بلد می گی بیده بیده بیده بیده.............یعنی تا نگیری همین طور ادامه میدی....

 

یک بار مامانم از توی کمدش برا جنابعالی نقل اورد .الان مدت هاست هر زمان میریم خونشون دستشو می گیریو می بریش توی اتاق و میگی نا نا .مجبور شد همیشه توی کمد شکلات بذاره.هر چقدرم می خایم که بهت ندیم ولی انقدر تکرار می کنی که مادر جون مجبور می شه .

امروز کنار دست اقا جون نشسته بودی و دو تاتون انار می خوردین تو نگاش می کردیو با هم هورت می کشیدین و انار می خوردین .خلاصه برا همه انار خوردنت جالب بود.

رفتیم دامنه ی کوه های تخت جمشید اقا دستتو گرفت و رفتین پیاده روی میگفت تند و تند می رفتی از رو تخته سنگ ها هم که می پریدی می گفتی (هاه)یعنی دارم کار مهمی انجام می دم.

بروزای شنبه چون دو شیفت هستم بابا میارتت مدرسه که من شیرت بدم .توی مدرسه سه تا کبوتر دائم مشغول راه رفتن هستن اول با اونها بازی می کنی و کمی هم با توپ .بعد دیگه شروع میکنی به خودتو روی زمین کشیدن و گند کاری در اوردن و دست اخر تحملت تمام میشه و سریع باید برسون به دست بابا نیما.قشنگ بای بای می کنی و میری

توی دفتر مدرسه گوشی موبایل رو دیدی سریع برا اینکه نری سراغش اومدیم توی حیاط.کبوترا رو دیدی توپ رو دیدی اما محل نذاشتی یک موقع دیدی واسه خودت راه رو گرفتی و میری سمت دفتر .خیالم راحت شد و پیش شاگردام موندم  از زمین  والیبال تا دفتر خیلی برا تو راه زیادی بود یک هو دیدم گوشی به دست جلوم سبز شدی شاخ در اورده بودم.شاگردام گفتن وای ی ی خانم این همه راه رفته برا اوردن موبایل....

حرف های این روزها.     بیده بیده بیده....اب بیده....باز باز ( یعنی در رو باز کن یا پیرهنمو در بیار)  امام یعنی (حمام)...حلوا .....امین....عدو (عمو) ....اجی(ارتمیس).....عباش (عباس)....یا علی( وقتی گه میخای از جا بلند شی)  الام (سلام).....آلا( یا الله)وقتی که میخای وارد خونه بشی...دوشت(گوشت)..لفتش(رفتش)و.....

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | نویسنده : مامانش
بازدید : 138 مرتبه

لالا لالا گل پونه

بابا عمره بابا جونه

دلم وا میشه مثل گل

همین که میرسه خونه

بابات چتره بابات سقفه

نه اینکه شوهرم باشه

دلم آرومه وقتی که 

سایش روی سرم باشه

بقیه لالایی ها .......ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 14 آبان 1394 | نویسنده : مامانش
بازدید : 67 مرتبه

می خاستم برم اداره.مامانم تنها بود و محمد امین پیشش نبود پس اگر میگذاشتنت خونه اقا جون حوصلت سر میرفت.به بابات گفتم کورش رو بگیر تا من برم گفت اصلا وقتشو ندارم .توی یک لحظه تو رو سوار ماشین کردم کمربندتو هم بستم .گفتم اگر ننشستی یا شیطنت کردی دور میدون دور می زنم و بر می گردم .خلاصه ما سوار شدیم و با دو تا بوق به بابات فهموندم که ما رفتیم.پسرم خیلی دانا و فهمیده نشست.کمی هم چپ چپ نگام کردی و خلاصه اخراش کمی نق زدی آهنگی برات گذاشتم و اروم شدی.تا رسیدیم بهترین پسر دنیا بودی.به خاطر قدر دانی از پسرم روبروی اداره بردمت پارک تا کمی بازی کنی .واسه خودت مستقل شدی هر سرسره ای که من میگذاشتمت رو رد می کردی و یکی دیگه رو انتخاب می کردی ولی کلی بهمون خوش گذشت.برگشتنه بیسکوییت و اب معدنی برات خردیم تا رسیدیم کمی اب خوردی و یه گاز بیسکوییت.اون روز رانندگی با تو خیلی به من چسبید خیالم راحت شد که دیگه می تونیم با هم جایی بریم و خوش بگذرونیم پسرم م م م




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 7 نفر
بازدید هفته قبل : 21 نفر
كل بازديدها : 7246 نفر