کورشکورش، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

به دنیای من و نیما خوش اومدی پسرم

صندلی غذا

پسرک شیطونم ماشاا... به این شیطونی به این تحرک و پر تلاشی امروز نشوندمت روی صندلیت واسه ناهار خوردن دو قاشق غذا بهت دادم و کار داشتم قاشق دادم دستت که سرگرم شی همین جور نق می زدی فکر میکردم برا غذاست تا روم رو برگردوندم دیدم از صندلی در حال پرت شدنی و دستت رو محکم به دسته بند کردی و دویدم با بدبختی در اوردمت گیر کرده بودی  آمدی بیرون اصلا عین خیالت نبود ولی من اعصابم خرد که چرا کمربندشو نبستم تو رو محکم بغل کردم تا خودمو آروم کنم فقط چیزی که خوشم اومد این بود که خودتو سفت گرفته بودی ...
5 بهمن 1393

پسر کم خوابم

خلاصه با هزار بدبختی خوابوندمت  نبیم ساعتی خوابیدی و با صدای نق و نوقت بیدار شدم شیر خوردی و گفتم الان که بخوابه دیدم نه داره لبخند می زنه گذاشتمت دااخل ننو انقدر تابت دادم که بلاخره خوابیدی به صدای باد و عمو سبزی فروش داخل کوچه ....همه حساس شده بودم. با خوشحالی گفتم آاخ جون نیم ساعت دیگه فقط.... به محض دراز کشیدنم خمیازه ای کشیدی و اینم قیافت ...  ...................من چه دلخوش بودم ولی اینجا بود که بغلت کردم و انقدر فشارت دادم که دیگه بی موقع بیدار نشی.............................................................................................................................................................. 1 ساعت بعد ...
18 دی 1393

یاد آوری

پسرم کورش 2 ماه و 13 روزگیت دمرو افتادی به قول ما استان فارسی ها (کپ افتادی)  5 ماه و 20 روزگی سینه خیز رفتی 6 ماه و 20 روزگیت چهار دست و پا رفتی به قول بابات(چنگ تور)اگر درست نوشته باشم 7 ماه و 10 روزت بود که نشستی سه ماهگیت ختنه شدی 5 ماهگیت تکه کلامت این بود (باه باه ) 7 ماهگیت (همبا - باه ) این روزها وقتی با 1 دست خودت رو به جایی بند می کنی با ذوق و هیجان به اطرافت نگاه می کنی و انگار میگی منو ببینید مردی شدم واسه خودم. الان تو و بابا نیما خواب هستید و من بیدار به عشق اینکه بزرگ شی  و خودت بخونیشون   ...
15 دی 1393

تو به دنیامون اومدی

1 خرداد 93 ساعت 5ونیم عصر خدا 1 هدیه به ما داد که هرگز هیچ چیز جاشو نمی گیره و قابل وصف نیست اول صدای گریتو شنیدم بعد خودتو دیدم شدی همه دنیامون . مادر جون رو صدا زدند تا لباس هاتو بپوشه تنت . وقتی من رو اودن گفت پسرت مثل خودته نیما اومد و گفت پسرمون قشنگه .گفتم خودم زودتر دیدمش . توی بخش گفتن تا پاهات حس نداشته باشه نمی گذاریم که بری .انقدر تلاش کردم تا انگشتام تکون خوردن می خاستم ببینم کی بود انقدر شیطو بود و ورج وورج می کرد توی شکمم.ا اولین عکس زندگی پسرم (تولدت مبارک ) ...
14 دی 1393